تبليغاتX
....کمی نوازشم کن
....کمی نوازشم کن
 
آقای کلاهدار و آقای کله دار
 

آقاي كلاهدار

بيست و يك كلاه جور و واجور داشت.

اما آقاي كله دار

بيست و يك كله داشت!

و تنها يك كلاه براي كله اصلي ...

روزي آقاي كلاهدار آقاي كله دار را ديد.

آنها بعد از سلام و عليك،

در مورد خريد و فروش كلاه صحبت كردند.

آخرالامر آقاي كلاهدار،

تنها كلاه آقاي كله دار را خريد.

تا بحال چيزي به اين مسخرگي شنيده بودي؟

 
 
لینک نوشته
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 -- مهسا 

شيريني مساله ساز
 

اگر فقط يك شيريني ديگه بخورم مي ميرم.

اگه نتونم يك شيرين ديگه بخورم هم مي ميرم.

با اين حساب معلومه كه در هر حال مي ميرم.

پس بهتره خوش باشم و ي شيريني ديگه هم بخورم.

هوم م م ... واي بِده!

ملچ – ملچ – خداحافظ

 
لینک نوشته
جمعه دوم فروردین 1387 -- مهسا 

آقایون جمع بشین می خوام براتون قصه بگم

قصه قتل و کلوچه

قصه پهلوون . جهنم و چاه بی انتها رو بگم

لالایی و قصه و دروغ بگم

خانوما جمع بشین جلو پاهام بشینین

می خوام براتون آواز آسمونهای آبی وآفتابی رو بخونم

قصه پری دریایی و لوبیا و ماشین خوشگلو بگم

لالایی و قصه و دروغ و دروغ

لالایی و قصه و دروغ .

براتون آواز می خونم و براتون می رقصم

لالایی و قصه و دروغ میگم.

شاید متعجبتون کنم

شاید بخندونمتون

شاید چشماتونو پر اشک کنم

ولی وقتی دیگه نباشم

ای خدا

آرزو می کنین پیش شما باشم

پس بطری رو باز کنین و گیتارو بدین

و نگاه کنین تو چشمای گرم عاشقم

تا ببرمتون به جاهایی که تو عمرتون ندیدین

لالایی و قصه و دروغ و دروغ

لالایی و قصه و دروغ .

براتون آواز می خونم و براتون می رقصم

لالایی و قصه و دروغ میگم.

 
لینک نوشته
سه شنبه یازدهم دی 1386 -- مهسا 

25 دقيقه به رفتن
چوبه دار برپا مي كنند ، بيرون سلولم .

25 دقيقه وقت دارم .

25 دقيقه ديگر در جهنم خواهم بود .

24 دقيقه وقت دارم .

آخرين غذاي من كمي لوبياست.

23 دقيقه مانده است .

 هيچ كس نمي پرسد چه احساسي دارم .

22 دقيقه مانده است .

به فرماندار نامه نوشتم ، لعنت خدا به همه آنها .

آه ... 21 دقيقه ديگر بايد بروم .

به شهردار تلفن مي كنم ، رفته ناهار بخورد .

بيست دقيقه ديگر وقت دارم .

كلانتر مي گويد ، (پسر ، مي خواهم مردنت را ببينم .)

نوزده دقيقه مانده است .

به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم .

هيجده دقيقه وقت دارم .

 رئيس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرف هايم گوش بدهد.

هفده دقيقه باقي است .

 مي گويد ، (يك هفته ، نه ، سه هفته ديگر خبرم كن .

حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.)

 وكيلم مي گويد ، متاسفانه نتوانستم كاري برايت انجام دهم.

م م م ... پانزده دقيقه مانده است .

 اشكالي ندارد ، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن .

چهارده دقيقه وقت دارم .

 پدر روحاني ميآيد تا روحم را نجات دهد ،

در اين سيزده دقيقه باقي مانده .

 از آتش و سوختن مي گويد ، اما من حس مي كنم كه سخت سردم است .

دوازده دقيقه ديگر وقت دارم .

چوبه دار را آزمايش مي كنند . پشتم مي لرزد .

يازده دقيقه وقت دارم .

چوبه دار عالي است و كارش حرف ندارد.

ده دقيقه ديگر وقت دارم .

منتظرم كه عفوم كنند ... آزادم كنند .

در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده .

اما اين كه فيلم سينمايي نيست ، بلكه ... خب ، به جهنم .

هشت دقيقه ديگر وقت دارم .

حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرار گيرم .

هفت دقيقه ديگر وقت دارم .

 بهتر است حواسم جمع قدم هايم باشد و گرنه پاهايم مي شكند .

شش دقيقه ديگر وقت دارم .

حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه دار ...

پنج دقيقه ديگر باقي است .

يّالا عجله كنيد ، چيزي بياوريد و طناب را ببريد .

چهار دقيقه ديگر وقت دارم .

 حالا مي توانم تپّه ها را تماشا كنم ، آسمان را ببينم .

سه دقيقه ديگر باقي مانده .

مردن ، مردن انسان ، به راستي نكبت بار است .

دو دقيقه ديگر وقت دارم .

صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم .

يك دقيقه ديگر مانده است .

و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م ...

 

(شل سیلور استاین)

 
 
لینک نوشته
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 -- مهسا 

0r3r.jpg

 

zzol.jpg

 
لینک نوشته
سه شنبه سیزدهم آذر 1386 -- مهسا 

باهوش

بابام یه پونصد تومنی بهم داد؛

لابد چون خیلی باهوشم اونو بهم داد.

من هم اون رو با دو تا دویست تومنی عوض کردم،بی خیال،

چون دو تا بیشتر از یه دونه س به هر حال!

 

دو تا دویست تومنی رو برداشتم و بردم،

دادم به "لو" و باهاش تاخت زدم

به جاش سه تا صد تومنی گرفتم.به گمونم

نمی دونست سه تا بیشتر از دو تاس،ولی من می دونم!

 

یک کم بعد "بیتس" پیر که چشماش نمی بینه،

اومد و چون اصولآ نمی تونه ببینه،

بهم چهار تا پنجاهی داده،سه تا صدی رو گرفته.

چهار تا بیشتر از سه تاس؛چقدر یارو خرفته!

 

من هم چهار تا پنجاهی رو بردم پیش "هایرم کومز"،دوستم

-البته بعد اینکه مغازه ی دونه فروشی اش رو جستم-

اون خنگ خدا هم پنج تا بیست تومنی داد به جاشون.

پنج تا بیشتر از چهار تاس دیگه.جونمی جون!

 

بعد رفتم و نشونشون دادم به بابام

ولی یکهو صورتش سرخ شد بابام،

چشماش رو بست و سرش رو تکون داد هر طرفی

از من بهش اینقدر غرور دست داد که نزد حرفی

 
لینک نوشته
یکشنبه سیزدهم آبان 1386 -- مهسا 

من رجينالد كلاركم،از تاريكي مي ترسم
براي همين مي خواهم هميشه چراغ روشن باشد
عروسكم بغل ام باشد
پتويم تا خرخره رويم كشيده باشد
و در حال مكيدن و يا گاز گرفتن انگشتم باشم
سه تا قصه مي خواهم تا بخوانم
دو بار دستشويي رفتن
دو تا دعاي قبل از خواب
و پنج بار بغل مامان رفتن
من ريجينالد كلاركم، از تاريكي ميترسم
پس لطفاً كتاب را نبنديد
منبع:كتاب من و دوست غولم


شل سيلور استاين

 
لینک نوشته
شنبه بیست و یکم مهر 1386 -- مهسا 

هرگاه قلبتان برای دیگری می تپد فرشتگان برایتان دست تکان می دهند



هلن کلر

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
tabeidi
یک کوره راه نا گزیر
سمفونی استفراغ
امیر
الهام
خودم
وحید ضیائی
عادل
said jon
احسان
سنا
زهرا جیگر
الماس
سعید
اسما
shary 2zari
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ

کد آهنگ در وب نوا